خداوندا

تو از دل من آگاهی

پس به ندای دلم گوش ده

می دانی که دستم به عزیزانم نمی رسد

نمی توانم کار زیادی برایشان انجام دهم

اما می دانی

که اگر کنارشان بودم کم نمی گذاشتم

خدایا آنجه را که من نمی توانم و میخواهم

تو برایشان انجام بده

خدایا سلامت بدارشان

و پیروز

شادی را همیشه بر دلشان بنشان

و غم را از زندگیشان بزدای

و دل مرا شاد کن اگر دوستم داری

 


موضوعات مرتبط: عارفانه هایم

تاريخ : سه شنبه 1393/06/25 | 19:31 | نویسنده : میلاد |
ای آشنای من

ای آشنای عزیز من

تو برایم نماد عشق و صبری

تو زیبایی و زیبا خواهی ماند

حتی اگر گذر روزها

گذر زمان

تو را پیر کرده باشد

حتی اگر روزگار خزان

سردت کرده باشد

تو باز هم نماد عشق و صبر و زیبایی خواهی ماند

نفس بکش

تا عاشقان درس عاشقی از تو بیاموزند

زنده باشی آشنای من

با نشاط و عمیق نفس بکش

تا امیدی بر دل عاشقان باشی


موضوعات مرتبط: عاشقانه هایم

تاريخ : سه شنبه 1393/06/25 | 19:26 | نویسنده : میلاد |
من هنوز زنده ام

هنوز سرپایم

من زمین نخواهم خورد

دنیا آماده نبرد باش

تا خدا هست

من با تو خواهم جنگید

و آخر تو مغلوب من خواهی شد


موضوعات مرتبط: عارفانه هایم

تاريخ : سه شنبه 1393/06/25 | 19:21 | نویسنده : میلاد |
کاش همه چیز تقصیر من بود

نه تقصیر تو

که بر من امید بسته بودی!


موضوعات مرتبط: عاجزانه هایم

تاريخ : سه شنبه 1393/06/11 | 19:46 | نویسنده : میلاد |

دستهای من خالی است

از سرم خالی تر

کلامی نیست

حرفی در نیست در خور گفتن

زبان من نمی چرخد

نمی دانم چه می خواهم بگویم

آنچه می دانم این است

که می خواهم تو باشی

کمی مثل قبل

تنها کمی

اما تو حق داری

من بد شده ام

بسیار بد

و این است که زبانم را بند می آورد

 


موضوعات مرتبط: عاشقانه هایم ، عاجزانه هایم

تاريخ : سه شنبه 1393/06/11 | 19:30 | نویسنده : میلاد |

بیا بخندیم

بیا بخوانیم

مثل دو پرنده

دو پرنده از هم جدا افتاده

می دانم

که حرفم جسارت می خواهد

من دلیل این جدایی ام

و می دانم که نمی شود خندید

اما

تو که همیشه خنده ات مرهمی بر دردهایم بود

تو بخند

بخند تا دردم باز آرام گیرد

می دانم که هرچقدر هم که از من ناراحت باشی

باز هم بزرگی

و برای شادی دل من هم که شده

از ته دلت می خندی

می دانم که فاصله مان غم دارد

اما چیزی که غمناک تر است

حرفهایی است که از ما فاصله گرفت

آن حس ناب

و خیلی چیزهایی که هیچ جای دنیا پیدا نمی شود

اما باز تو برایم از ته دل بخند

دلم تنگ است

تنگ دوست داشتن هایت

تنگ خنده هایت

تنگ همه چیزت

نمی دانم هنوز هم شعر می خوانی؟

هنوز هم شعر دوست داری؟

هنوز هم شعرهایم برایت بهترین اند یا نه؟

اما می دانم آنقدر خوب هستی

که باز مرا بخوانی

و از دردی که بر دلم نشسته بکاهی

 

 


موضوعات مرتبط: عاشقانه هایم

تاريخ : سه شنبه 1393/06/11 | 19:17 | نویسنده : میلاد |

من از قصه های کهنه می آیم

از همان هایی که مادربزرگتر ها می خوانند

ساده ام

ساده تر از نان خشکیده جوین

و تازه مثل ساقه گندم

مرا اینگونه نگاه مکن

گلالود از غبار زمانه شده ام

ورنه

زلال ترم از آب

و جاری

یا خشک خواهم شد

یا باز روزی صاف و کهنه

مثل روز اول

تو اینگونه فکر نمی کنی؟


موضوعات مرتبط: عاشقانه هایم

تاريخ : چهارشنبه 1393/06/05 | 19:3 | نویسنده : میلاد |
یکی مثل من به جایی می رسد

که دستهای خالیش به جایی نمی رسد

قدم به قدم پیش می رود ولی

با قدم های خسته به راهی نمی رسد

با دلی ناامید، سر پر از فکر شوم

هرچه صدا می زند ،  جوابی نمی رسد

سایه ی سخت دیروز بر سر زندگی

خوشا آن روز که به فردایی نمی رسد


موضوعات مرتبط: عاجزانه هایم

تاريخ : یکشنبه 1393/05/05 | 18:1 | نویسنده : میلاد |

بیا ؛ همین امروز بیا

میدانم که فردا به این زیبایی نیست

همانطور که امروزم ،

مثل دیروز  رویایی نیست

چقدر خوب می خندی ، خنده ات چقدر خوب دل می برد

همین حالا برایم بخند

فردا چهره ات به این تماشایی نیست

افسوس ؛ افسوس می خورم

چه چیزها در دیروز جا گذاشتم

و حالا هیچ به یادگار ندارم

هرچه می توانی بکن برایم ، همین ها برای فردا یادگاری است

من قاب عکس زیبایی برایت می شوم

این را به تو قول می دهم

می توانی یک عمر از منظره ام لذت ببری

اگر برداری غباری که بر چهره ام جاری است .


موضوعات مرتبط: عاشقانه هایم

تاريخ : چهارشنبه 1393/04/25 | 20:6 | نویسنده : میلاد |
یک جای کار ایراد دارد انگار

مدتی است

که دگر من خودم نیستم

سر تا به پا ، تمام قدر

این منم که مدام

روبروی قامت بی جان خود می ایستم

می دوم دوان دوان

به دنبال خود می گردم

نمی دانم به کجا می روم اما

می دانم که اهل اینجاها نیستم

روزگاری حال و روز بهتری داشتم

پر بودم از آرزوهای رسیدنی

حال رسیده ام اما به هیچ نرسیده ام

آن طور که فکر می کنید کال نیستم

کرم خورده شده ام

آخر تو بگو من را گزین کرده ای چرا؟

شاید به خیال خود در اوج می زیستم

دیگر رمقی نیست

کار از آنجا که باید گذشته است

گریه دارد حال من

من هم به حال خود گریستم

 


موضوعات مرتبط: عاجزانه هایم

تاريخ : سه شنبه 1393/03/20 | 19:34 | نویسنده : میلاد |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.